فردا عیده. واسه سال تحویل بیدار نمیشم چون حوصله ندارم و بنظرم مسخرس. کلن امسال هیچیش شبیه عید نیست. حالا نه اینکه هر سال بود! اتفاقا الان که فکر میکنم، یادمه پارسال این موقعا هیچی واسه عید نخریده بودم و اصن ذوق نداشتم و کلی حسودیم میشد به کیمیا که با مانتوی جدیدش پاشده بود اومده بود و خوشحال و قشنگ بود.
امسال یه بمب از اتفاقای بد بود. اینقدر زیاد بودن که نمیتونم بشمرم. هم واسه من و واسه خونوادم افتضاح بود و هم به طور کلی برای کشور.
در حال حاضر با بابا قهرم. سلام علیک داریم ولی. کلن اینکه حس میکنم ما رو نمیبینه. به عنوان بچه هاش، بهمون توجهی که باید رو نمیکنه. وظایف پدریشو انجام نمیده درست! البته نه که اون به تخمش باشه. و احتمالن هم مث همیشه این اینقدر ادامه پیدا میکنه تا من خسته بشم.
فردا قراره برم روی ترازو. ببینم این حدودا یه ماهی که رژیم میگرفتم (که البته الی دیشب یه چیزایی گفت که به نظر اومد کلن فکر میکردم رژیم میگرفته م :)) ) نتیجه ش چی بوده. یکم ولی حسم بهتره. یعنی اولش خیلی پرانرژی بودم، بعد اواسطش خسته شدم و همه چی بنظرم مسخره و تباه اومد، الان باز خداروشکر انرژیم برگشته. یعنی اینکه سالم میخورم و ورزش میکنم و خیس عرق میشم و حتا میخوام دمبل بیارم و حرکتای مربوط بهشو شروع کنم، بهم حس زندگی میده. چیزی که این روزا کمتر حس میکنم.
الان تا خرخره پر از تخم مرغ و سیب زمینی آبپزم. خودم واسه خودم نسخه میپیچم! :)) ولی شام نداشتیم چون. بعد دیدم ساده ترین چیزی که میتونم بخورم اینه. و البته امروز یه بستنی جایزه گرفتم! بخاطر خویشتنداریم در کل هفته.
نمیدونم قراره سرنوشتِ دانشگاه و این ترم آخر چی بشه. خیلی نگرانشم. یعنی اگه کرونا ادامه پیدا کنه (که با چیزی که من از رعایت کردنِ مردم میبینم، احتمالن میکنه) احتمال داره دانشگاها تا اردیبهشت تعطیل باشه. این یعنی اینکه ما دو تا سه ماه عقب میفتیم و ممکنه بگن توی تابستون بیاین! و چون اونجا توی تابستون از هوا آتیش میباره، واقعن نگران گرماشم. یه بخشی هست تو بیمارستان که مربوط به میکروب شناسیه، بعد بخاطر اینکه محیط برای رشد میکروبا و تشخیص راحت ترشون، استریل باشه، دو سه جای آزمایشگاه شعله روشنه. توی آذر بود که ما این بخشو گذروندیم و یادمه که من هر روز از مجاورت 8 ساعته با شعله ها، روی روپوشم لکه های بزرگ خیسی تشکیل میشد که خداروشکر مقنعه م بلند بود و تابلو نبودن. ولی میگم، اون موقع آذر بود و دمای هوا به طور کلی پایین بود. وقتی تیر ماه باشه و همه جا بخار از روی آسفالت بلند بشه، توی اون بخش چه بلایی سر ما میاد؟!
یه حدسی هم که میزنم اینه که شاید بگن چون این کارآموزیا رو شما قبلن گذروندین، یه تعداد از بی اهمیت هاشو حذف میکنیم. چون حالا نگرانیِ من فقط گرمای هواست، ولی بعضی از بچه ها کنکور کارشناسی و ارشد دارن. باید بتونن حداقل از یه ماه قبلش تعطیل باشن.
خوشحالم که از پسفردا قراره روزای بلندتری داشته باشیم. نور روز بهم انرژی میده و خوشحال نگهم میداره. فردا قراره اون پروژه ی نقاشی روی دیوارو هم شروع کنم. امروز مامان میگفت خیلی تو فکر اجاره کردنِ یه خونه س و من یهو دلم گرفت. گفتم چطور این اتاقو با اونهمه خاطره بذارم برم؟ یعنی بعدِ من آدمای دیگه ای که میان اینجا و این نقاشیا رو میبینن چی با خودشون فکر میکنن؟ یه حس عجیبی داره، چون من از اینجا تقریبا متنفرم هستم. طی همه ی این سالها به طور مداوم خجالت زده م کرده، و بخاطرش من نتونسته م هیچوقت دوستامو دعوت کنم، و حتا تولد توی خونه بگیرم که عاشقشم، و به دیوارا چیزایی که دوست دارم رو آویزون کنم، و همه جا رو به سلیقه ی خودم تزئین کنم. چیزایی که این خونه از من و نوجوونیم گرفته خیلی زیاد بودن. ولی یه وابستگی احساسی عجیبی بهش دارم. که البته فک کنم چندانم عجیب نباشه.
برچسب:
نویسنده: رادین عباسیان